دوستداران فلسفه اُرُدیسم Lovers of Orodism philosophy
هل تريد التفاعل مع هذه المساهمة؟ كل ما عليك هو إنشاء حساب جديد ببضع خطوات أو تسجيل الدخول للمتابعة.
التبادل الاعلاني

http://i.yapx.ru/KWnnJ.jpg

Subscribe to by Email
المواضيع الأخيرة
تدفق ال RSS


Yahoo! 
MSN 
AOL 
Netvibes 


جستجو
 
 

نتائج البحث
 


Rechercher بحث متقدم

أفضل 10 أعضاء في هذا المنتدى
ریحانه - 1104
داستان کوتاه : مورچه Vote_rcapداستان کوتاه : مورچه Voting_barداستان کوتاه : مورچه Vote_lcap 
baran - 977
داستان کوتاه : مورچه Vote_rcapداستان کوتاه : مورچه Voting_barداستان کوتاه : مورچه Vote_lcap 
نگین - 562
داستان کوتاه : مورچه Vote_rcapداستان کوتاه : مورچه Voting_barداستان کوتاه : مورچه Vote_lcap 
لیلا - 400
داستان کوتاه : مورچه Vote_rcapداستان کوتاه : مورچه Voting_barداستان کوتاه : مورچه Vote_lcap 
Parmida - 282
داستان کوتاه : مورچه Vote_rcapداستان کوتاه : مورچه Voting_barداستان کوتاه : مورچه Vote_lcap 
نوشین آریا - 197
داستان کوتاه : مورچه Vote_rcapداستان کوتاه : مورچه Voting_barداستان کوتاه : مورچه Vote_lcap 
aryan - 160
داستان کوتاه : مورچه Vote_rcapداستان کوتاه : مورچه Voting_barداستان کوتاه : مورچه Vote_lcap 
روزبه شریفی - 106
داستان کوتاه : مورچه Vote_rcapداستان کوتاه : مورچه Voting_barداستان کوتاه : مورچه Vote_lcap 
kami - 52
داستان کوتاه : مورچه Vote_rcapداستان کوتاه : مورچه Voting_barداستان کوتاه : مورچه Vote_lcap 
سهیلا بخشی - 16
داستان کوتاه : مورچه Vote_rcapداستان کوتاه : مورچه Voting_barداستان کوتاه : مورچه Vote_lcap 


داستان کوتاه : مورچه

اذهب الى الأسفل

داستان کوتاه : مورچه Empty داستان کوتاه : مورچه

پست من طرف ریحانه الأربعاء فبراير 25, 2015 3:44 pm


روزی حضرت سلیمان (ع ) در کنار دریا نشسته بود ، نگاهش به مورچه ای افتاد که دانه گندمی را باخود به طرف دریا حمل می کرد .سلیمان (ع) همچنان به او نگاه می کرد که دید او نزدیک آب رسید.در همان لحظه قورباغه ای سرش را از آب دریا بیرون آورد و دهانش را گشود ، مورچه به داخل دهان او وارد شد ، و قورباغه به درون آب رفت.
سلیمان مدتی در این مورد به فکر فرو رفت و شگفت زده فکر می کرد ، ناگاه دید آن قورباغه سرش را از آب بیرون آورد و دهانش را گشود ، آن مورچه آز دهان او بیرون آمد، ولی دانه ی گندم را همراه خود نداشت .
سلیمان(ع) آن مورچه را طلبید و سرگذشت او را پرسید.
مورچه گفت : " ای پیامبر خدا در قعر این دریا سنگی تو خالی وجود دارد و کرمی در درون آن زندگی می کند . خداوند آن را در آنجا آفرید او نمی تواند از آنجا خارج شود و من روزی او را حمل می کنم . خداوند این قورباغه را مامور کرده مرا درون آب دریا به سوی آن کرم حمل کرده و ببرد .
این قورباغه مرا به کنار سوراخی که در آن سنگ است می برد و دهانش را به درگاه آن سوراخ می گذارد من از دهان او بیرون آمده و خود را به آن کرم می رسانم و دانه گندم را نزد او می گذارم و سپس باز می گردم وبه دهان همان قورباغه که در انتظار من است وارد می شود او در میان آب شناوری کرده مرا به بیرون آب دریا می آورد و دهانش را باز می کند ومن از دهان او خارج میشوم ."
سلیمان به مورچه گفت : (( وقتی که دانه گندم را برای آن کرم میبری آیا سخنی از او شنیده ای ؟ ))
مورچه گفت آری او می گوید :
ای خدایی که رزق و روزی مرا درون این سنگ در قعر این دریا فراموش نمی کنی رحمتت را نسبت به بندگان با ایمانت فراموش نکن



_________________
داستان کوتاه : مورچه KOZK3t
ریحانه
ریحانه
گستره جهانی اردیسم Orodism

تعداد پستها : 1104
امتیاز : 154356
اعتبار : 120
تاريخ التسجيل : 2011-08-28
العمر : 29

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

بازگشت به بالاي صفحه


 
صلاحيات هذا المنتدى:
شما نمي توانيد در اين بخش به موضوعها پاسخ دهيد