دوستداران فلسفه اُرُدیسم Lovers of Orodism philosophy
هل تريد التفاعل مع هذه المساهمة؟ كل ما عليك هو إنشاء حساب جديد ببضع خطوات أو تسجيل الدخول للمتابعة.
التبادل الاعلاني

http://i.yapx.ru/KWnnJ.jpg

Subscribe to by Email
المواضيع الأخيرة
تدفق ال RSS


Yahoo! 
MSN 
AOL 
Netvibes 


جستجو
 
 

نتائج البحث
 


Rechercher بحث متقدم

أفضل 10 أعضاء في هذا المنتدى
ریحانه - 1104
داستان کوتاه :  سم Vote_rcapداستان کوتاه :  سم Voting_barداستان کوتاه :  سم Vote_lcap 
baran - 977
داستان کوتاه :  سم Vote_rcapداستان کوتاه :  سم Voting_barداستان کوتاه :  سم Vote_lcap 
نگین - 562
داستان کوتاه :  سم Vote_rcapداستان کوتاه :  سم Voting_barداستان کوتاه :  سم Vote_lcap 
لیلا - 400
داستان کوتاه :  سم Vote_rcapداستان کوتاه :  سم Voting_barداستان کوتاه :  سم Vote_lcap 
Parmida - 282
داستان کوتاه :  سم Vote_rcapداستان کوتاه :  سم Voting_barداستان کوتاه :  سم Vote_lcap 
نوشین آریا - 197
داستان کوتاه :  سم Vote_rcapداستان کوتاه :  سم Voting_barداستان کوتاه :  سم Vote_lcap 
aryan - 160
داستان کوتاه :  سم Vote_rcapداستان کوتاه :  سم Voting_barداستان کوتاه :  سم Vote_lcap 
روزبه شریفی - 106
داستان کوتاه :  سم Vote_rcapداستان کوتاه :  سم Voting_barداستان کوتاه :  سم Vote_lcap 
kami - 52
داستان کوتاه :  سم Vote_rcapداستان کوتاه :  سم Voting_barداستان کوتاه :  سم Vote_lcap 
سهیلا بخشی - 16
داستان کوتاه :  سم Vote_rcapداستان کوتاه :  سم Voting_barداستان کوتاه :  سم Vote_lcap 


داستان کوتاه : سم

اذهب الى الأسفل

داستان کوتاه :  سم Empty داستان کوتاه : سم

پست من طرف ریحانه الأربعاء فبراير 25, 2015 2:59 pm




دختری ازدواج کرد و به خانه شوهر رفت ولی هرگز نمی توانست با مادرشوهرش کنار بیاید و هر روز با هم جرو بحث می کردند.
عاقبت یک روز دختر نزد داروسازی که دوست صمیمی پدرش بود رفت و از او تقاضا کرد تا سمی به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد!
داروساز گفت اگر سم خطرناکی به او بدهد و مادر شوهرش کشته شود، همه به او شک خواهند برد، پس معجونی به دختر داد و گفت که هر روز مقداری از آن را در غذای مادر شوهر بریزد تا سم معجون کم کم در او اثر کند و او را بکشد و توصیه کرد تا در این مدت با مادر شوهر مدارا کند تا کسی به او شک نکند.
دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقـداری از آن را در غـذای مادر شوهـر می ریخت و با مهربانی به او می داد.
هفته ها گذشت و با مهر و محبت عروس، اخلاق مادر شوهر هم بهتر و بهتر شد تا آنجا که یک روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت: آقای دکتر عزیز، دیگر از مادر شوهرم متنفر نیستم. حالا او را مانند مادرم دوست دارم و دیگر دلم نمی خواهد که بمیرد، خواهش می کنم داروی دیگری به من بدهید تا سم را از بدنش خارج کند.
داروساز لبخندی زد و گفت: دخترم ، نگران نباش. آن معجونی که به تو دادم سم نبود بلکه سم در ذهن خود تو بود که حالا با عشق به مادر شوهرت از بین رفته است.



_________________
داستان کوتاه :  سم KOZK3t
ریحانه
ریحانه
گستره جهانی اردیسم Orodism

تعداد پستها : 1104
امتیاز : 154356
اعتبار : 120
تاريخ التسجيل : 2011-08-28
العمر : 29

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

بازگشت به بالاي صفحه


 
صلاحيات هذا المنتدى:
شما نمي توانيد در اين بخش به موضوعها پاسخ دهيد