دوستداران فلسفه اُرُدیسم Lovers of Orodism philosophy
هل تريد التفاعل مع هذه المساهمة؟ كل ما عليك هو إنشاء حساب جديد ببضع خطوات أو تسجيل الدخول للمتابعة.
التبادل الاعلاني

http://i.yapx.ru/KWnnJ.jpg

Subscribe to by Email
المواضيع الأخيرة
تدفق ال RSS


Yahoo! 
MSN 
AOL 
Netvibes 


جستجو
 
 

نتائج البحث
 


Rechercher بحث متقدم

أفضل 10 أعضاء في هذا المنتدى
ریحانه - 1104
داستان کوتاه : تصمیم مهم Vote_rcapداستان کوتاه : تصمیم مهم Voting_barداستان کوتاه : تصمیم مهم Vote_lcap 
baran - 977
داستان کوتاه : تصمیم مهم Vote_rcapداستان کوتاه : تصمیم مهم Voting_barداستان کوتاه : تصمیم مهم Vote_lcap 
نگین - 562
داستان کوتاه : تصمیم مهم Vote_rcapداستان کوتاه : تصمیم مهم Voting_barداستان کوتاه : تصمیم مهم Vote_lcap 
لیلا - 400
داستان کوتاه : تصمیم مهم Vote_rcapداستان کوتاه : تصمیم مهم Voting_barداستان کوتاه : تصمیم مهم Vote_lcap 
Parmida - 282
داستان کوتاه : تصمیم مهم Vote_rcapداستان کوتاه : تصمیم مهم Voting_barداستان کوتاه : تصمیم مهم Vote_lcap 
نوشین آریا - 197
داستان کوتاه : تصمیم مهم Vote_rcapداستان کوتاه : تصمیم مهم Voting_barداستان کوتاه : تصمیم مهم Vote_lcap 
aryan - 160
داستان کوتاه : تصمیم مهم Vote_rcapداستان کوتاه : تصمیم مهم Voting_barداستان کوتاه : تصمیم مهم Vote_lcap 
روزبه شریفی - 106
داستان کوتاه : تصمیم مهم Vote_rcapداستان کوتاه : تصمیم مهم Voting_barداستان کوتاه : تصمیم مهم Vote_lcap 
kami - 52
داستان کوتاه : تصمیم مهم Vote_rcapداستان کوتاه : تصمیم مهم Voting_barداستان کوتاه : تصمیم مهم Vote_lcap 
سهیلا بخشی - 16
داستان کوتاه : تصمیم مهم Vote_rcapداستان کوتاه : تصمیم مهم Voting_barداستان کوتاه : تصمیم مهم Vote_lcap 


داستان کوتاه : تصمیم مهم

اذهب الى الأسفل

داستان کوتاه : تصمیم مهم Empty داستان کوتاه : تصمیم مهم

پست من طرف ریحانه الأربعاء فبراير 25, 2015 3:06 pm

در یکی از روستـاهای ایتالیـا، پسر بچه شـروری بود که دیگران را با سخنـان زشتش خیلی ناراحت می کرد.
روزی پدرش جعبه ای پر از میخ به پسر داد و به او گفت: هر بار که کسی را با حرفهایت ناراحت کردی، یکی از این میخها را به دیوار انبار بکوب.
روز اول، پسرک بیست میخ به دیوار کوبید. پدر از او خواست تا سعی کند تعداد دفعاتی که دیگران را می آزارد ، کم کند. پسرک تلاشش را کرد و تعداد میخهای کوبیده شده به دیوار کمتر و کمتر شد.
یک روز پدرش به او پیشنهاد کرد تا هر بار که توانست از کسی بابت حرفهایش معذرت خواهی کند، یکی از میخها را از دیوار بیرون بیاورد.
روزها گذشت تا اینکه یک روز پسرک پیش پدرش آمد و با شادی گفت: بابا، امروز تمام میخها را از دیوار بیرون آوردم!
پدر دست پسرش را گرفت و با هم به انبار رفتند، پدر نگاهی به دیوار انداخت و گفت: آفرین پسرم! کار خوبی انجام دادی. اما به سوراخهای دیوار نگاه کن. دیوار دیگر مثل گذشته صاف و تمیز نیست. وقتی تو عصبانی می شوی و با حرفهایت دیگران را می رنجانی، آن حرفها هم چنین آثاری بر انسانها می گذارند. تو می توانی چاقویی در دل انسانی فرو کنی و آن را بیرون آوری، اما هـزاران بـار عذرخواهـی هم نمی تواند زخم ایجاد شده را خوب کند.

_________________
داستان کوتاه : تصمیم مهم KOZK3t
ریحانه
ریحانه
گستره جهانی اردیسم Orodism

تعداد پستها : 1104
امتیاز : 154356
اعتبار : 120
تاريخ التسجيل : 2011-08-28
العمر : 29

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

بازگشت به بالاي صفحه


 
صلاحيات هذا المنتدى:
شما نمي توانيد در اين بخش به موضوعها پاسخ دهيد